X
تبلیغات
دنیای دیجیتال و سرگرمی و طنز - داستان های عبرت آموز و زیبا
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
ساعت : 14:51
نویسنده : مجتبی
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا



چگونه در کار رشد و پیشرفت کنیم ؟
نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390
ساعت : 10:51
نویسنده : مجتبی
یکروز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود :
 

(( دیروز فردی که مانع پیشرفت شما شده در این اداره بود درگذشت . شما را به شرکت در مراسم

تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم ))
ادامه این داستان زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید....
:: موضوعات مرتبط: خواندنی های زیبای متفرقه، داستان های عبرت آموز و زیبا
 



شجاعت یعنی این!
نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390
ساعت : 2:2
نویسنده : مجتبی
يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که:

”شجاعت يعني چه؟”



بقیه این حکایت زیبا را در ادامه مطلب بخوانید....
:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا
 



بز وجود خود را قربانی کنید!!!!
نوشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1390
ساعت : 1:51
نویسنده : مجتبی

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.


بقیه این داستان زیبا و عبرت آموز را در ادامه مطلب بخوانید....
:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا
 



ساعت : 13:52
نویسنده : مجتبی
دزدی در شبی تاریک از کوچه ای می گذشت.کم کم به ته کوچه رسید. جلو دیوار خانه ای ایستاد و به دور و برش نگاهی انداخت ، هیچ کس را ندید. سپس با چابکی از دیوار بالا رفت و چند لحظه بر سر دیوار نشست و توی خانه را نگاه کرد.حیاط خانه...

بقیه داستان ها را در ادامه مطلب دنبال کنید...

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا
 



داستان جالب و خواندني دست تقدير
نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390
ساعت : 13:50
نویسنده : مجتبی

اسمش فلمينگ بود . کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت،

صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.

بقیه این داستان جالب و زیبا را در ادامه مطلب بخوانید....

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا
 



صورت حساب
نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390
ساعت : 17:46
نویسنده : مجتبی

شبي پسرمان نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پخت شام بود رفت و يك برگ كاغذ به او داد . همسرم دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود:

صورت حساب:

كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار

مرتب كردن اتاق خوابم 1دلار

مراقبت از برادر كوچكم 3دلار

بيرون بردن سطل زباله 2دلار

نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6دلار

جمع بدهي شما به من 17دلار

همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاه مي كرد،چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرمان اين عبارات را نوشت: صورت حساب

بابت سختي 9ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي هيچ

بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم هيچ

بابت تمام زحماتي كه در اين چند سالكشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ

بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازيهايت هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد گفت:مامان...دوستت دارم.

آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده!!!! ''كاش همه بدهي ها همينجور پرداخت ميشد''

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا



داستان کوناه وزیبا
نوشته شده در شنبه 11 دی1389
ساعت : 19:54
نویسنده : مجتبی

 

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي س...ي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد....!!!!

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا



هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست ...
نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389
ساعت : 17:33
نویسنده : مجتبی
 

توي كشوري پادشاهي زندگي مي‌كرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود.

يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند، ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود. شاه پرسيد: اين چرا اينقدر ساده است و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده‌ام تا شما هر آن چه كه مي‌خواهيد روي آن بنويسيد......

بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید....

 

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا
 



بهشت و جهنم
نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389
ساعت : 0:8
نویسنده : مجتبی

 یک داستان جالب درباره بهشتو جهنم و ربطش به همسایه رو گذاشتم که واقعا زیباست

این داستان کوتاه و زیبا را در ادامه مطلب بخوانید...

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا
 



قضاوت زود ممنوع!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در دوشنبه 10 آبان1389
ساعت : 20:3
نویسنده : مجتبی

این داستان جالبو در ادامه مطلب بخوانید...

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا
 



عاشقم اما خجالت می کشم .... !
نوشته شده در دوشنبه 10 آبان1389
ساعت : 12:30
نویسنده : مجتبی

سلام

 

امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه!!!!!

 

این داستان رو بخونید ببینید چقدر ساده یک عشق را از دست دادند خوب شما به این سادگی از این ماجرا نگذرید این داستان معنی و مفهوم نهفته ای رو دارد.

یک داستان واقعا زیبا در ادامه مطلب هست که توصیه میکنم حتما بخونید...

از دست ندید...

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا
 



دوستت دارم
نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389
ساعت : 23:18
نویسنده : مجتبی
 

امروز سعی بر این دارم تا یک مطلب بسیار زیبا اما کمی غمگین را به دو زبان فارسی و انگلیسی برای شما بیان کنم که توصیه میکنم حتما در ادامه مطلب بخوانید.

:: موضوعات مرتبط: داستان های عبرت آموز و زیبا